اَلّهم عَجّل لِولیکَ الفَرَج

اَللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی کُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

O ALLAH be for your representative, the Hujat, proof, the sun of Hasan, your blessings be on him and his forefathers, in this hour and every hour, a guardian, a protector, a leader, a helper, a proof and an aye. Until you make him live on the earth, in obedience to you and cause him to live in it for a long time

چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم * خانه اش ویران باد * من اگر ما نشوم تنهایم * تو اگر ما نشوی خویشتنی* ازکجا که من و تو شوری از عشق و جنون باز بر پا نکنیم* از کجا که من و تو مشت رسوایان را وا نکنیم * من اگر بنشینم ،تو اگر بنشینی چه کسی بر خیزد * من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه بر می خیزند

کریمه ای که بودایی بود...

                      به بهانه روز دختر و میلاد کریمه اهل بیت(س)

میلاد خجسته بادکریمه

 کریمه ای که بودایی بود


به واقع من به اسلام دعوت شدم، اولین دعوتنامه صوت اذان بود که قلب مرا بیدار کرد.
................................................................
«خیلی خوش آمدین با مستمری ماهانه چهل دینار به شما اصول اسلام آموزش داده خواهد شد...!» دیگه بقیه حرف هاش رو نشنیدم و یا بهتر بگم نمی خواستم که بشنوم. اسلام یعنی این ؟!
تازه از تایلند به خلیج مهاجرت کرده و مهماندار شرکت هواپیمایی "گالف ایر" بودم و بسیار علاقه مند به دعا و مطالعه. به رسم دین خودم –بودایی- برای دعا به معبد می رفتم اما دلم آرام نمی گرفت، در کلیسا همراه مسیحیان می شدم اما باز هم خلا شدیدی احساس می کردم؛ تا آن سحر مبارک... تا آن روز که خداوند دعوتنامه ای از نور برای من فرستاد. نیمه شب بود و ناگهان با صدایی از خواب بیدار شدم:..« اشهد ان محمدا رسول الله»... صدا از مسجد روبروی آپارتمانم شنیده میشد؛ صدایی که قلب غفلت زده ام را بیدار کرد و بعد ها فهمیدم که به آن اذان می گویند.
از فردای آن روز با دوستان مسلمان بیشتری ارتباط برقرار کردم و تصمیم گرفتم به یک مرکز اسلام شناسی برای خارجی ها بروم که بعدا دریافتم زیر نظر وهابیت اداره می شود. در آغاز بر خورد خوبی داشتند اما بعد آن پیشنهاد چهل دیناری دادند (یعنی ماهانه به غیر مسلمانان چهل دینار پرداخت می کردند تا بیایند و از اسلام بیاموزند!)و من که با شوقی آمده بودم تا از اسلام بدانم نسبت به شخصیت خود احساس اهانت نمودم. با ناراحتی از آن مرکز خارج شدم اما مطمین بودم که راه برای آموختن همیشه باز است.

قبلا از خدا چیزی نمی دانستم اما الان میدانم که خدا کیست و او همه چیز من شده است.
چاره ای نبود؛ شخصا دست به کار شدم کتاب های اسلامی تهیه کردم و آغاز به مطالعه... و راه گشوده شد: دریافتم که هیچ کتابی جز قرآن کریم نمی تواند پاسخگوی ذهن کنجکاو من باشد. بدون اینکه اسلام آورده باشم شروع کردم به تمرین حجاب و به رسم زنان خلیجی عبا و شال برتن کردم.در ماه رمضان می شنیدم که مسلمان برای تبریک حلول ماه از جمله «رمضان کریم» استفاده می کردند معنای کریم برایم دل انگیز بود و از آن زمان من: «کینگکارن» دختر تایلندی بودایی شدم : «کریمه» ای که آرزو داشت یک زن مسلمان واقعی شود.بعد از تشرف به تشیع از حضرت فاطمه معصومه(س) شنیدم و بسیار خرسند شدم که به لطف خدا نامی بس زیبا انتخاب کرده ام.
اولین بر خورد در محل کارم پیش آمد: از من خواستند حجاب خود را کنار گذاشته و مطالعه قرآن را هم به زمانی که به خانه بر می گردم ماکول کنم یعنی قرآن در محل کار ممنوع! و از این بدتر اینکه می بایست در طول مدت پرواز مشروب سرو می کردم چیزی که براستی مرا آزار می داد و آخرین تذکر راه هم دادند که: چرا اگر نامحرمی بمن نزدیک می شود یا مثلا دستش به دستم می خورد خود را عقب می کشم؟! شنیدن این جملات از زبان مسلمانان برایم بسیار سنگین می آمد. در حالیکه خانوم های محجبه مسافری را می دیدم که همیشه برای غذا سبزیجات سفارش می دادند تا غذای شبهه ناک غیر حلالی نخورده باشند. و آب پاکی را بردستم ریختند که : اگر می خواهی مسلمان واقعی و کاملی باشی اینجا محل مناسبی برای کار تو نیست! تصمیم خودم را گرفتم و استعفا دادم. این به واقع امتحان الهی بود. آری شغل بین المللی و نشست و برخواست با افراد به اصطلاح مدرن! و درآمدم هیچ وقت نمی توانست مانعی برای من در اطاعت الهی باشد.
ویزای اقامتم در حال پایان بود و وضعیت مالی ام نامساعد. امیدوار بودم که خداوند خود رهگشای من خواهد بود.
هنوز بلد نبودم که چطور نماز بخوانم اما می خواندم؛ در مسجد گوشه ای آرام می نشستم و در هنگام نماز افراد دیگر را تقلید می کردم و به خدا می گفتم این بنده ات نماز خواندن هم بلد نیست اما می خواهد مسلمان باشد خود بپذیر.و درهای رحمت الهی یکی بعد از دیگری به رویم گشوده شد...:
هر سال مراسم عزاداری محرم برایم جاذبه داشت از شیعه و سنی فقط اسم آنها را می دانستم و اینکه شیعیان محبت و ولایت خانواده پیامبرشان را در دل دارند. شب عاشورا در مرکز شهر مشغول تماشای مراسم های عزاداری بودم و خیمه ای نظرم را به خود جلب کرد که برنامه هایی به زبان انگلیسی داشت. شوق تمام وجودم را فراگرفت، وارد شدم و خواهرانی که آنجا بودند از من بسیار گرم استقبال کردند اما از پیشنهاد مستمری و.. خبری نبود و من آن شب فهمیدم که حسین(ع) کیست و همان شب نماز خواندن رانیز آموختم. این آشنایی فتح بابی شد برای ارتباط بیشترم با مرکز اسلامی شیعیان که تا امروز هم ادامه دارد و مرکز خانه دوم من شد جایی که در آن با آشنایی بیشتر با اسلام و یافتن دوستانی جدید احساس آرامش می کنم. عنایات الهی ادامه یافت و من رسما مشرف به مذهب تشیع شدم و در این راه به لطف خدا خانواده ام هم مخالفتی ننمودند. به کمک دوستانم مشکلات مسکن اقامت و شغلم نیز حل شد.
با افتخاز تمام می گویم که هیچ گاه از مسلمان شدنم پشیمان نخواهم شد و هیچ گاه تاسف نخورده ام که چرا موقعیت شغلی خود را از دست داده ام و بزودی خاطرات روزهای فراموش نشدنی عطش و جستجوی چشمه را به زبان تایلندی برای مردم کشورم منتشر خواهم کرد تا هر چه بیشتر از اسلام بدانند.


 
زن مسلمان واقعی بودن فقط به داشتن حجاب نیست بلکه این حجاب باید از قلب سرچشمه بگیرد.
به جـــان پاک تو ای دختر امام، ســلام  به هر زمان و مـکان و به هر مقام، سـلام
تویـی که شــاه خراسان بود بــرادر تــو   بـــر آن مقام رفیــع و بـر این مقام، ســلام
در آســـمان ولایــت، مــه تمــامی تـــو   ز پای تا به ســرت ای مـــه تـمـام، ســلام
به پیشگــاه تو ای خواهـــر شه کـَـونین   ز فـرد فـرد خلیـق، به صبح و شام ســلام
منم که هر سر مویم به هر زمان گویـد   به جـان پــاک تـو ای دخــتـر امـام،
ســلام


دختر های عزیز ایران زمین روزتون مباااااااااااااااااااااااااااارک