اَلّهم عَجّل لِولیکَ الفَرَج

اَللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی کُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

O ALLAH be for your representative, the Hujat, proof, the sun of Hasan, your blessings be on him and his forefathers, in this hour and every hour, a guardian, a protector, a leader, a helper, a proof and an aye. Until you make him live on the earth, in obedience to you and cause him to live in it for a long time

چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم * خانه اش ویران باد * من اگر ما نشوم تنهایم * تو اگر ما نشوی خویشتنی* ازکجا که من و تو شوری از عشق و جنون باز بر پا نکنیم* از کجا که من و تو مشت رسوایان را وا نکنیم * من اگر بنشینم ،تو اگر بنشینی چه کسی بر خیزد * من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه بر می خیزند

مسوولین شما را به خدا مددی...

   صندوق ورودی پست الکترونیکمان! را باز کردیم و نامه لیلا جرقه مطلب جدید را در سرمان زد.مشغول ویرایش نوشته بودیم که اومد رو خط:
       * سلام خوبی ؟ لیلا جون رشتت چی بود؟
       - سلام. چطور؟!
       * می خوایم نامه ات رو عمومی کنیم! مواظب باش که جنجالی میشه!
       - :دی  فوق لیسانس منابع طبیعی دانشکده.... اصفهان 
      * خب پیشنهادت برای عنوان مطلب چیه؟

       - تا کی رو خطی؟ من تا یه ربع دیگه باید سلف باشم اگه نه نهار بی نهار!
      *
باشه برو. نبودم آف بذاز.
نیم ساعت بعد برگشت رو خط !
      - دینگ!
      * هستم بگو
      - عنوان: /مسوولین شما را به خدا مددی/ و در ضمن  می خوام به مطلب اضافه کنم
  
      *  باشه ویرایشش کردم الان می فرستم برات بسم الله.
و .... خلاصه این شد که در ادامه می خوانید :
.......................................................................................................
... ای بابا 3 ماه که صبح تا شب تو این ازمایشگاه کوفتیم ورفتیم و اومدیم هنوز هیچی به هیچی! ، چیکار کنم نمی دونم!
-میکروب هام هنوز رشد نکرده اند؛
- هنوز مواد شیمیایی که لازم دارم نرسیده؛
-بعضی از این استادهای راهنما هم هیچی بلد نیستند! هر روز خدا یه چیزی می گن! نمی دونم چجوری این پولها...
حالا ما این وسط چی کار باید بکینم خدا می دونه.
اون از دانشگاه و این هم از ... : هر روز بعد از سلف که بر میگردی خوابگاه ؛ با حرفها و داستانهایی برخورد میکنی که برات مثل نوار تکرار میشه : قیافه ها درهم و پکر و عصبی ازاینکه کارها پیش نمیره و التماس دعا که «دعا کنید درست شه ؛ من دیگه حال کار کردن از اول رو ندارم!»
و عجب خوابگاهی؛ محلی که پیش از این متعلق به متاهلین عزیز بوده و حالا به علت کمبود محل اسکان برای دانشجویان دختر، به آنها اختصاص داده شده است. بدون هیج گونه امکانات رفاهی، تفریحی و فرهنگی و... ؛ و محله ای که کوی کارمندان دانشگاه محسوب میشه و حتی محوطه جالبی هم برای نشستن بچه ها و گفت و شنود هم وجود نداره. البته یه سالن تلویزیونی داریم بیا و ببین: بیشتراز بیست نفر که بشیم دیگه باید مهربانانه و رو سرو کله هم به مشاهده برنامه های جذاب! سیما بنشینیم یعنی: هیچی به هیچی .
هر روز؛ صبح دوستان و هم اتاقی ها از هم خداحافظی می کنند و تا شب از هم بی خبرند، شب هم که بهم می رسند بیشتر به گله وشکایت می گذره و آخر شب ها و فکر و خیال هایی که هجوم می آورند : ابهام و نا امیدی:  آینده کاری و زندگی بعد از دانشگاه و ... بعضی ها تو خواب هم در گیرند: می گی «فلانی بابا پاشو بریم سلف، الان می بنده ها» تو خواب و بیداری می گه :« ببین نمونه ها تغییر رنگ دادند »! هاج و واج می مونی که این داره چی میگه. از بچه های متاهل نگم که کار برای بچه های متاهل اما مفرق( دور از هم) سخت تر است دلتنگی ها یی که عامل مضاعف ناراحتی هاست و بچه هایی که نمی توانند حتی یک روز از کارشون بگذرنند و یه سر به همسرم محترم بزنند  و بر گردند که گاهی باعث دلخوری طرف مقابل هم میشه اونوقت دیگه بیا بکش افسردگی و... . همون بهتر که هنگام ثبت نام دانشگاه یه امضا می گرفتند که سرکار خانوم دانشجو تا از زمانی که به اینجا بله گفتی حق بعله گفتن به هیچ خواستگاری رو نداری! یه بله و چند وقت بلا همینه دیگه!
ا طرفی دیگر بچه هایی که مشغول کارهای آزمایشگاهی اند معمولا تا ساعت 1 یا 2 نصفه شب باید در دانشکده باشند و  قاعدتا برگشت به خوابگاه  مشکلات خاص خود را دارد. اگر چند نفر باشند که هیچ ولی اگه تنها باشند ، بالاجبار با ترس و لرز تمام توام است با خواهش از یکی از پسرهای دانشکده یا همکلاسی ها برای همراهی تا خوابگاه  و وقتی که به نگهبانی خوابگاه  می رسی گیر دادنها شروع میشه که چرا شما دو تا این موقع شب با همید و.........
امامزاده و جنگلکی پشت کوه سید محمد در نزدیکی خوابگاه ماست که جنگل محل خوش گذارانی آقایون پسرهای بیکاره و امامزاده رفتن هم مساوی با به جون خریدن کلی حرف و حدیث! خلاصه از خیر این ها هم باید بگذریم.
دانشگاه محترم خارج از شهر است و بخوای تا مرکز شهر بری باید یک ساعت یا بیشتر تو راه باشی ، و تا بخوای یه دور بزنی باید برگردی ، به همین دلیل هم هیشکی حال رفتن رو نداره ، بچه ها ترجیح می دهند دور هم بشینند و سر به سر هم بگذارند و بخندند
 شاید خنده دار باشد ولی بحث ازدواج در میان دختران خوابگاهی جایگاه خاصی دارد. نگرانی از اینده از این نظر هم مزید بر علت شده است. عدم اعتماد به پسران و اینکه تقریبا همگی اعتقاد دارند پسر خوب کم هست و اگر هم هست از نظر تحصیلی با خانوم های مهندس بعد از این! مَچ نیستند! خود معضل دیگری هست.
و در این میان حوادثی بعضا رخ می دهد که در می مانی که اصلا راهی که انتخاب کردیه ای صحیح است یا خیر! شبی شوکه می شوی که می شنوی چند اتاق اون ورتر، هم خوابگاهیت، به دلیل کمبود مالی و نداشتن پول برای پرداخت اجاره خوابگاه و فشارهای از بالا دست و استرس شدید، کارش به بیمارستان روانی کشیده شده است. زیر لب می گویی الهی بمیرم و آه حسرتی از وجودت بر می خیزد که آی اقایانی که از صبح تا شب به فکر جناح بازیهای خود ما را هم گوشه چشمی ... .
با همه این مشکلات زندگی در میان بچه های خوابگاهی صفایی دارد! صمیمت بچه ها و همدردی ها شیرین و لدت بخش است و  این که همه مشکلات تقریبا مشابهی دارند ، باعث نزدیکی دوستان بهم می شود. نکته دیگر اینکه خوابگاه باعث سازگاری انسان با محیط اطرافش می شود و به نوعی انسان را مستقل بار می آورد اما به قول یکی از بچه ها:
« از بس تو این چند سال سرخود بوده ایم  و برای خود تصمیم گرفته ایم، در آینده چی بشیم خدا می دونه! »
                                           امضا : لیلا !
.........................................................................................................

تتمه:
شاید این مطالب فقط تلنگری بود که بیاندیشیم جامعه ما رو به کجا پیش می رود؟ مسایل بسیاری در دوره ما دامن گیر تحصیل بانوان است که خواه نا خواه در آینده خانوم ها نقش بسیار بسزایی دارد. در جایی که کسب مدرک تحصیلی به دلایل مختلف در فرهنگ عمومی ما به یک باید لازم الاجرا تبدیل شده است باید هوشیارانه نگران عواقب مسایل مربوط به تحصیل بانوان باشیم.  لیلا و هم خوابگاهی هایش نمونه کوچکی از جامعه چند میلوینی ما هستند. این دختران مادران  و مدیران فردای خانه و خانواده و در نهایت جامعه اند باید که کاری کرد...